درد دل
سخن مگوی که من ساکن سکوت استم
اشارت لب و چشم و قباغ کافی است
به طعنه گفته ای با دیگری چنین و چنان
از این شراب شما یک ایاغ کافی است
شما به لطف مرا خام دیگران کردی
سلام باد شما را که کرده ای یادم
مرا چنین و چنان گفتنت چنان آمد
که کر نمود فلک را غریو فریادم
نه کز غموم سب و لعن، بلکه من شادم
که یار کرده مرا یاد با دو صد دشنام
اگر که وقت نمودی دوباره یادم کن
بدین که کرده ای حالا، بدین کلام و پیام
21 حمل 1390
کابل - افغانستان
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۱ ساعت ۱:۵۲ ب.ظ توسط روح الله محمدی
|