دیریست با قلم

حرفی نچیده ام

دیریست از کتاب

چیزی ندیده ام

دیریست یک خبر که دهد بوی زندگی

نشنفته ام، رفیق!

حتی کسی نگفته که سگهای کوچه مان

بیعار گشته اند.

دیگر نه نیمه شب،

دیگر نه نیمه روز،

دیگر نه هیچگاه،

فریاد می زنند!

یک بار گوییا

در نیمه روز داغ

یک سگ برای من

سوگی سروده است! خاموش و بیصدا

با چشم های خویش

دیگر کسی به یاد نمی آورد مرا.

دیریست مرده ام.

ای مردمان مرده ی خاموش روزگار

از من کسی برای شما حرف بد نگفت؟

از من کسی نگفت که من نیست گشته ام؟

آیا نگفت من ز شما دل بریده ام؟

آیا نگفت تلخ ترین ناله ام هنوز

در سینه ام برای ابد حبس گشته است؟

پرسان کنید از دل تان، از ضمیر تان

آیا شنیده اند خبرهای تازه ای که دهد بوی زندگی

آیا شنفته اند گپی از کتاب نو

ای همره غریب،هم سرنوشت من

پرسید صادقانه ز خود از صمیم قلب

در سالیان پار

آیا نمرده اید؟