بیاور شرابی به عمر نگار
از اینکه مدتی هیچ ننوشته ام و دلیلی هم برای ننوشتن خویش٬ جز تنبلی٬ ندارم پوزش می طلبم. ولی کوشش می کنم بیشتر از دنیای دیگران بگریزم و در این دنیای مجازی جا خوش کنم.
مثل همیشه٬ با نظرات نیک تان تشویقم کنید.
این هم سیاهه ی نه چندان جدید.
۱-
بیاور شرابی به عمر نگار
شرابی که نوشم ز دستان یار
نه بی باده خوبم نه بی همنفس
بیا همنفس باده ده یک نفس
قدح تازه کن تا که لب تر شود
که بی باده و تو کجا سر شود؟
بیا همنفس، سخت افسرده ام
تو دوری، و من بی تو پژمرده ام
تو دوری، و دوری چه بد درد است
سکوت است و دنیای من سرد است
بیاور شرابی، خمارم نما
صراحی بیاور، خرابم نما
شرابی که غم را کمی کم کند
ز روی دلم کوچ ماتم کند
خرامان شود در خیالم نگار
زند بوسه بر لب، بیاید خمار
نشیند برم جامه بر خود درد
مرا با خودش تا دلش شد برد
بگیرم در آغوش و نازش کنم
دمی سر به زلف درازش کنم
بگویم حدیث فراقش نهان
بگویم که دیگر دلم را مران
مرانم چنین و خرابم مکن
دگر تو ز دوری کبابم مکن
مرنجان که من سخت رنجیده ام
ز هجرت به بدروز افتیده ام
...
یادداشت:
امروز یکشنبه ۲۳ عقرب است٬ فردا را عرفه اعلان کرده اند و پس فردا عید سعید قربان است. من هم با استفاده از وقت دست داشته ی خویش می خواهم فرا رسیدن این عید پر میمنت را پیشاپیش به تمام دوستانی که لطف کرده می آیند و نوشته هایم را می خوانند تبریک عرض نمایم.
امیدوارم لحظات زیبایی را در کنار عزیزان تان سپری نمایید. هنگام دعا و نماز عید این حقیر را از دعای خیر تان فراموش نفرمایید.
ر. م.
کابل