دیده ام من بارها افشارها
دیده ام من بارها افشارها
همنشینانم همه افگار ها
وارث درد تمام عالمم
آری! ای مردم! خدا را آدمم
درد من از سالهای پیش است
زخم من از دردهایم بیش است
از قدیم این زخم در دل داشتم
زخم افشار از اوایل داشتم
دوش از سوی زمین سوخته
عاشق دل تافته، دل سوخته
از غم یک کودک بی دست گفت
از تن تفتیده ی یک دشت گفت
گفت یک دشت آدمی را سوختند
گفت آتش در دلم افروختند
گفت در چشمان بی نور کسی
او خدا را دیده است در بیبسی
او خدا را با دو چشمش دیده است
دیده خلقی را خدا خود دیده است
مردم بیچاره و سرگشته را
خلق خلق مردمان کشته را
روی دوش مردمان دردمند
مردمان خسته از درد و گزند
مردگان سوخته، بی دست و پا
این طرف، یا آن طرف یا هرکجا
می دهد پیغام من را رو به رو
تلخ و ساکت بی گپی، بی گفتگو
درد را و مرگ را و رنج را
آری! آری، رنج را و رنج را و رنج را
دوشنبه - 30 دلو 1391
کابل - افغانستان