به بهانه ی دیروز٬ بیست و دوم دلو٬ که یادگارهای محنتش تا زنده ام مرا خواهد سوخت.

مرثیه ی افشار

 

انفجار درد بود و دردهای انفجار

مردگان سرد بود و مردمان داغدار

سوز سرما می گریزد، مرگ می آید مگر

درد افشار است و کابل­- مادر است و- سوگوار

 

هیچ کس دردت نداند مادر من، ملک من

هیچ کس شعرت نخواند مادر من، ملک من

هیچ کس یکبار نامد تا سراید درد تو

هیچ کس داغت نداند مادر من، ملک من

 

هر کسی با هر فریبی روی تو خنجر کشید

ریخت خونت را و آخر هم تمامش سر کشید

هر چه مرمی بود آوردند و رویت ریختند

آخرش دیدی تمام طفلکانت پر کشید

 

بیست و دوی دلو بود و شهر کابل درد داشت

شهر- آتش بود و- آه و ناله های سرد داشت

نعش افشارش به دوشش بود آن شب تا پگاه

آه! مادر داغ مرگ یک جهان فرزند داشت

 

شانه های شهر کابل سوخت، باور در گرفت

آسمایی هم شبی در داغ مادر در گرفت

بوی دود و مرگ و خشم و درد هر جایش رسید

آی آتش! بس که مادر باز از سر در گرفت

 

بس! که آتش نام و دود و دودمانش دود باد

هر که آتش زد، خدایا! نام او نمرود باد

اندکی خاموش، بشنو ناله ی افشار هست:

آنکه در دادست یارب! آتشش افزود باد

 

بیست و دوم دلو هزار و سه صد و هشتاد و هشت

کابل - افغانستان