برای بهسود

غروب ِ دهکده تان قصه ی دگر دارد

مگر ز مرگ شما نیز او خبر دارد

غروب ِ دهکده تان سایه اش سیاهی است

گمان کنم که شروع همان تباهی است

*           *           *           *

چرا غروب در اینجا سیاه و سوزان است،

صدای خنده در اینجا شبیه گریان است؟

چرا لباس عروسان سیاه و سوخته اند؟

چرا سیاه برا شان لباس دوخته اند؟

مگر عروس در اینجا سفید پوش نبود؟

مگر عروسی تان شاد و جنب و جوش نبود؟

*           *           *           *

چرا تکیده زنی خاک می زند بر سر؟

چرا فشرده چنان سخت کودکش در بر؟

چرا صدای فغانش نکرده بیدارش؟

گمان من که اجل آمده به دیدارش

کنار زانوی وی دیگرش هراسان است

مگر ز بوی یتیمی خویش گریان است؟

*           *           *           *

سکوت تلخ در اینجا شبیه زنجیر است

فضای دهکده پر درد و خیلی دلگیر است

فروغ زندگی اینجا غریب و کمرنگ است

صدای دهکده کوتاه و سرد و بی رنگ است

هجوم کرده کسان ِ قبیله ی وحشت

که پی کنند در اینجا طویله ی وحشت

به سر هوای چرای سرای را کرده

و قصد خانه و خانه خدای را کرده

خدای رحم کناد، تیر شان به سنگ خورد

و ننگ نامه ی شان باز مُهر ننگ خورد

 

در اینجا نیز می توانید این درد را بخوانید.