برای صابره، کودکی که هشتاد بار مرد و هنوز نفس می کشد...


می شمارم آرام

یک، دو، سه

تا هشتاد

هشتاد چه بد رنگ است!

رنگ دست ملایی که با شلاق می کوبد تنش را

تا هشتاد می رسد

و او هزار بار می میرد

تا من می شمارم هشتاد را

صورتش را زیر پرده ای از درد پنهان می کند

کسی گفته بود

مردمان شهر و ده ما

با چشم هاشان ارضا می شوند

مبادا این سپید تن

وین سپید رنگ لباس

شهوت انگیز باشد

و باز هم عده ای ناخواسته به گناه آلوده گردند

و او هشتاد دره ی دیگر!

بغض غریبی می فشارد گلویم را

کسی با کارد می کوبد به چشمانش

نگاه سرد و بی روح پدر را

به روی دره ها تصویر می سازم

و هر باری که من یک یک

تمام دره ها را می شمارم

تمام هستی اش را

به دست و پای مردان همه چشم

همه نا مرد و نا محرم

دو دستی می سپارد

پدر آرام می گرید

و مادر چادری بر سر

برای روزهای سخت بعدی

دلش یک ذره می گردد

نمی داند که فردا دختر بی آب و بی عفت

چگونه روزگاری بگذراند

که اولاد سیه سر است

دختر است

مبادا زرد باشد تا ابد رنگش!

و من آرام با خود می شمارم

تا هشتاد!

چه طولانیست این هشتاد!

 

28 سنبله 1391 خورشیدی